تبليغاتX
غریب می مانی دل...
سلام به همه ی دوستای خوبم . . .!

این وبلاگ بسته شد تا دوباره با یه محیط جدید ظاهر شه.

  آدرس جدید اینه:

http://ramzeeshab.blogfa.com

هر کجا که باشم آسمان تنها مال من نیست . .

آسمان دریا ی سبز همه ی ماست

                                                          خوش باشید و سلامت

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 11:3 توسط پریسا |

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 20:6 توسط پریسا |


اگر روزی بشر گردی 

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که انسان است

و از احساس سر شار است.                                  

 

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 19:45 توسط پریسا |

دست های گرم تو ، کودکان توأمان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد..

نغمه در نغمه افکنده ، ای مسیح مادر ! ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جان ات

با چنگ تمامی ناپذیر تو  سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد..

چشمه ساری در دل و 

                                  آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن،

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد..

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 15:2 توسط پریسا |

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم٬

تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:<من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه میگیرم.>

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:<راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی>

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت:<نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی

است>انسان دیگر نخندید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور٬ یک اوج

دوست داشتنی.

پرنده گفت:<غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست 

است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند ٬ فراموشش می شود.>

پرنده این را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد

آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:<یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده

بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم٬ بالهایت را کجا گذاشتی؟>

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست! 

پی نوشت۱:دست هایم بوی گل می دادند٬ متهم به چیدنم کردند.کسی اما فکر نکرد که شاید گلی

کاشته باشم.

پی نوشت۲:حکایت جالبی است که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.

پی نوشت ۳:اسپانیائیها می گویند:عشق ساکت است اما اگر به حرف بیاید  از هر فریادی بلندتر است

فرانسوی ها می گویند:عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که در همه حال ما را به یاد دارد.

پی نوشت ۴:غریب می مانی دل٬ غریب میمیری دل٬ وقتی که عشق آب است و جان آتش.

پی نوشت ۵:همیشه زیباترین عکس ها در اتاق تاریک ظاهر می شوند.پس هر وقت در تاریک ترین

نقطه ی زندگی واقع شدی بدان خدا می خواهد بهترین تصویر را از تو بسازد.

پی نوشت ۶:با تو من بودن را٬ زندگی را٬ شوق را٬ عشق را٬ زیبائی را٬ و مهربانی خداوندی را می نوشتم.(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 17:58 توسط پریسا |

خدایا:

به من توفیق ده تلاش در شکست٬ صبر در نا امیدی٬ رفتن بی همراه

                         کار بی پاداش٬ فداکاری در سکوت٬ دین بی دنیا

                                               عظمت بی نام٬ خدمت بی ریا٬ عشق بی هوس

                                 و دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داشتن

     بی آنکه دوست بدارند.

امروز بیست و نهم خرداد است.درست سی سال پیش مثل همچین روزی دو دختر در کشور بیگانه

به جسد بی جان پدرشان که نقش بر زمین شده مواجهه میشن.درست زمانی که بعد از مدت ها

می توانستند بی هیچ وحشت و نگرانی از در خطر بودن جان پدر در کنارش باشند.

امروز من برای سالگرد آن مرد به زادگاهش یعنی مزینان رفتم.بر خلاف انتظارم روستا غرق در

سکوت بود.همین که مقداری در کوچه ها پیش رفتیم صدای قران خواندن شنیدم و دیدم در جلو

مسجد مزینان عکس هایی از دکتر شریعتی به چشم می خورد و این بیانگر این مسئله بود که اعضای

ده به سبک سنتی خود برای دکتر علی شریعتی عزاداری می کردند.صدای شیون و ناله هایشان به

گوش می رسید و در میان صدای قران گم میشد.

از افراد سر شناس روستا پرسیدم چرا اینجا هیچ خبری نیست؟مگه در گذشت دکتر شریعتی

را فراموش کرده این؟در برابر سکوت انان خودم به جوابم رسیدم.شنیده بودم که اجازه ندارن عزاداری

کنن ولی باور نمی کردم.با پدرم در کوچه ها به راه افتادیم.نکته ی جالب اینجا بود که افراد ده بیش تر

دوست داشتند به جای گفتن دکتر علی شریعتی او را علی آقا پسر آق شیخ محمد تقی خطاب

کنن.در نگاه تمام مزینانی ها غمی بزرگ دیده میشد.تا قبل از رفتن به انجا مثل هر سال غم عجیبی

بر دل داشتم که سخت آزارم میداد ولی امسال وقتی خودم را در زادگاه او یافتم و در کنار کسانی

که روزگاری در کنار علی شریعتی بوده اند قرار گرفتم احساس بهتری داشتم.

مرد مسنی در انجا بود که بیش ترین خاطرات را با دکتر داشت.تعریف می کرد که یک روز وقتی دکتر از

مشهد به مزینان امده ٬ کودکانی را دیده که پای برهنه در حال هیزم جمع کردن هستند.مدتی با

آنها گفتگو کرده و بعد با یک نخ اندازه ی پای آن بچه ها را گرفته.هفته ی بعد کیسه ای به مزینان فرستاده

که شامل دهها جفت کفش برای همان بچه ها بوده.می گفت انقدر با اهل روستا با صمیمیت صحبت

می کرده که همه دورش جمع می شدن و مدت های طولانی همان طور سر پا به حرف هایش گوش

می دادند.

در انجا کتابخانه ی بی نهایت زیبایی بود و مسئول کتابخانه گفت که دکتر انجا را درست در اخرین سفرش

به مزینان احداث کرده و تعداد بسیاری از کتب نفیس را به انجا اهدا کرده.

در همه جای ده عکس هائی زیبا از چهره ی دکتر علی شریعتی به چشم می خورد.همه از خاندان

شریعتی به نیکی یاد می کردند.هیچ کس بدی از انها به یاد نمی اورد.

می گفتند دکتر و خانواده اش به مدت سه روز به مزینان امده بودند.در ده پیچیده بود که دکتر امده.مردی

به محض دیدن دکتر نزد او می رود و می گوید علی آقا چشمم به شدت درد می کند.یه نگاهی به

چشمم بکن.دکتر شریعتی خنده اش میگیرد و لی برای اینکه امید او را نا امید نکند او را سوار ماشین

خود می کند و سریع به مشهد نزد دکتر متخصص چشم می برد و انجا است که مرد روستائی می فهمد

علی شریعتی دکترای تاریخ دارد نه اینکه دکتر عمومی باشد.

بله!اینها خاطراتی بود که اهل ده با حسرت از آنها یاد می کردند.

با اینکه مراسم برگزار نشده بود و به فرزندان دکتر اجازه نداده بودند به مزینان بیایند ولی حرف ها واقعا

شنیدنی بود.

امروز دوباره درگذشت علی شریعتی مزینانی را به سوگ می نشینیم.ولی باید بدانیم که آیا چنین

مردانی تنها در بودن خود حضور دارند؟

من به عنوان کسی که سال های زیادی است ارادتمند دکتر شریعتی هستم و او را می ستایم این روز

را به شما تسلیت می گویم.

به امید روزی که...

                                                                                نویسنده:خودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:5 توسط پریسا |

عیسی مسیح بر راهی می گذشت،نابینائی که از درد نادیدن میسوخت،بر دامنش چنگ زد و مهاجم و گدازان از دل فریاد میکشید و میگریست و ضجه میزد و رها نمی کرد.عیسی،دستش گرفت و برپایش داشت و گفت:"نیروی ایمانت تو را شفا داد"."نیایش،اگر بصورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت میرسد".آنگاه که "تقدیر"نیست و از "تدبیر"نیز کاری ساخته نیست،"خواستن"اگر با تمام وجود،با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در "صمیمیت" هست،تجلی کند،اگر همه هستیمان را یک "خواستن" کنیم،یک خواستن مطلق شویم و اگر با همه هجومها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید ایمان "بخواهیم"،پاسخ خویش را خواهیم گرفت.ایمان نیرومند"میافریند"،هر در فروبسته ای که کلیدش در دست ما نیست،که با سر انگشت مهارت،حیله،تدبیر و نبوغ باز شدنی نیست،با حمله تند و سرسختانه خواستنی که،از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاص،حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد،فرو میشکند.

 

"وقتی عشق فرمان میدهد،محال سر تسلیم فرود میاورد".

 

                   معبد٬ دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 16:20 توسط پریسا |

عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و چهره ها می گذرانیم.زندگی را شب و روز در کار تجربه ها و

برخوردها و راست وریس کردن صدها و هزاران مسئله و مشغله بسر می بری اما در این میانه یکی

هست که به او کمتر از همه می پردازی.پاک از او غافلی٬ یکی که از همه بیشتر به تو نزدیکتر است

و تو از همه بیشتر از او دور.او را یکبار هم ندیده ای و در او نگاه نکرده ای و به او خیره نشده ای و اگر هر

از چندی شاید یکی دو بار در تمام طول زندگی چشمت به او افتاد و بر راهت قرار گرفت و نگاهت بر

چهره اش لغزید ٬ گریخته و باز به دیگرها و دیگران مشغول شده ای و او را گم کرده ای و من اکنون

می خواهم او را به یادت آورم.

میدانی او کیست؟

            خودت

پی نوشت: به مذهبی ها بگوئید که انسان از خاک است!

پی نوشت۲:اینو پریسا ساعت تاریخ رو تخته نوشت منم تو وبلاگش نوشتم

                                                               

+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 12:20 توسط پریسا |

به نام او…

 

بگذارید و بگذرید

                               ببینید و دل مبندید

                                                                                 چشم بیندازید و عبرت بگیرید

         

                               دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــریا زود باید گذاشت ورفت

 

به امروز خوب نگاه کن ، زیرا دیروز رویائی بیش نیست و فردا تنها یک خیال .امــــــــــــــــــــــــــــا

امروز اگر خوب زندگی شودازهر دیروز یک رویای خوشبختی می سازد و هر فردا چشم اندازی زیبا می شود بنابراین به امروز خوب نگاه کن.

سلام به همه ی دوستان عزیزی که به وبلاگ من میان:

همیشه همین بوده.هر آمدنی را رفتنی باید. همون طوری که یک روزی وارد شدیم حالا هم باید بریم.

می دونم خیلی ناگهانی شد ولی این تصمیمی بود که گرفتم و حالا می خوام بهش جامه ی عمل بپوشونم.گرچه می دونم خیلی دلم برای اینجا و برای همه ی شماها تنگ می شه.

ای کاش میشد خداحافظی نکنم .دلم می خواست پایانی وجود نداشت.آخه چرا گاهی آدما مجبورمیشن از علایق خودشون بگذرن؟چرا نمی شه با هم بودن ها و دوستی ها جاودان بمونه؟

نمی دونم!!!!!

انگار همین دیروز بود!وقتی که خرداد پارسال عصر آخرین امتحانم تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم.اصلا فکر نمی کردم یه روزی بخوام از ستارگان کویر دل بکنم.اما حالا دارم این کارو می کنم.گرچه می دونم نمی تونم برای همیشه از ستارگان کویر خداحافظی کنم و همین جا میگم که مطمئنا یه روزی دوباره میام.ولی کی؟الله اعلم!!!!

بهتره که خلاصه کنم چون حرف برای گفتن زیاده.آدما موقع خداحافظی دوست دارن تمام نگفته های دلشونو داد بزنن…

البته اینو بگم این وبلاگ حذف نمیشه.من هر از چند گاهی این وبلاگ رو آپ میکنم.البته زحمتشو یکی از دوستان عزیزم میکشه.نظراتتونم بی جواب نمی مونه

در آخر هم چند مورد بگم و برم!

1)شکوفه ی عزیزم:بالاخره منم رفتنی شدم.خیلی دوست داشتم الهه هم می بودو می دید منم دارم میرم.ولی خوب حتما تو بهش میگی مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟البته اینو می دونی که تو والهه بهترین دوستهای من هستین و ارتباط من با شما قطع نمیشه.از طرف من به سیدوی عزیز هم سلام برسون.بهشون بگو امیدوارم یه روزی ببینمش.

2)؟! عزیز دیدی بالاخره منم رفتم و شما خودتو معرفی نکردی.حتما روزی که خودتو معرفی کردی بگو به منم خبر بدن.در ضمن ممنون به خاطر همه ی لطفی که نسبت به ستارگان کویر من داشتی و حمایتی که کردی.دیگه من نیستم که نتیجه ی نظر سنجی رو ببینم.ولی از اون جائی که عادت دارم نیمه ی پر لیوان رو ببینم تنها چیزی که تو خاطرم می مونه پست ترین ها ی 85 وبلاگته

3)فرزانه ی عزیز خیلی منتظر موندم که از سفر برگردی خودم باهات خداحافظی کنم ولی خوب نشد دیگه…

نمی دونم کی این پست رو می خونی و نظر میدی ولی امیدوارم تو این مدت از من راضی بوده باشی.

4)و اما ناشناس عزیز من اخرشم نفهمیدم شما کی هستین.امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشین.

5)همه ی دوستان گلم که تو وبلاگ من لینک بودن و با نظراتشون منو شاد کردن ازتون ممنونم.من واقعا وبلاگاتونو دوست دارم.

6)و اما رسیدم به اصل مطلب استاد عزیزم که با نام "معلمت" نظر می دادن.واقعا ازشون ممنونم و باید بگم به ازای هر نظری که تو وبلاگم می دادن کلی خوشحال میشدم.می تونم بگم مهم ترین دلیلی که باعث شد به فکر تعطیل کردن این وبلاگ بیفتم تذکر به جای ایشون بود.واقعا ازتون ممنونم.

 

خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم …..وگر نامهربان بودیم رفتیم.

                                                                              خوش باشید و سلامت

+ نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 1:14 توسط پریسا |

زمین نفس میکشد٬ ما زندگی می کنیم٬ زمین نفس خود را حبس میکند٬ ما میمیریم.

ای زمین!

تو چه زیبائی و چه شکوهمند!

چه تمام و کمال است فرمانبرداریت از روشنائی٬ چه ناب است تسلیم تو در برابر خورشید!

چه دلپذیری تو ای زمین٬ با آن سایه ات و چه افسونگری تو با آن نقاب تاریکت!

چه دلنواز است آواز سپیده ات٬ و چه بی رحم است ستایش های شبانگاهیت!

چه بی نظیری تو ای زمین٬ و چه با شکوهی!

حقیقت٬ خواست و مشیت خداوند است٬ در انسان

                                                                            ( جبران خلیل جبران)

 

+ نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 20:55 توسط پریسا |

کسی "نمی خواست"٬ کسی "نمیدید"٬ کسی"عصیان نمیکرد"٬ کسی عشق نمی ورزید٬

کسی نیازمند نبود٬ کسی درد نداشت. . . و . . .

و خداوند خدا٬ برای حرفهایش٬ باز هم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت٬ هیچکس با او "انس" نمی توانست بست

"انسان"را آفرید!

و این٬ نخستین بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خلقت بود...

*و ما٬ در این لحظه٬ در این نخستین لحظات آغاز آفرینش٬ نخستین روز خلقت٬ روز اورمزد٬ آتش

اهورائی نوروز را باز میافروزیم و در عمق وجدان خویش٬ بپایمردی خیال٬ از صحراهای سیاه و مرگ زده ی

قرون تهی می گذریم و در همه ی نوروزهائی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا

میشده است٬ با همه ی زنان مردانی که خون آنان در رگهایمان میدود و روح آنان در دلهایمان میزند

شرکت میکنیم و بدینگونه٬ " بودن خویش" را به عنوان یک ملت٬ در تندباد ریشه برانداز زمانها و آشوبِ

گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و ٬ "خالی از خویش"٬ برده ی رام و طعمه ی زدوده

از "شخصیت" این غرب غارتگر کرده است٬ در این میعادگاهی که همه ی نسلهای تاریخ و اساطیر ملت

ما حضور دارند٬ با آنان پیمان وفا می بندیم و "امانت عشق" را از آنان به ودیعه میگیریم که "هرگز نمیریم"

و "دوام راستین" خویش را بنام ملتی که در این صحرای عظیم بشری٬ ریشه در عمق فرهنگی سرشار

از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه ی "اصالت" خویش٬ در رهگذر تاریخ ایستاده است٬

"بر صحیفه ی عالم ثبت" کنیم...

علی شریعتی

فرا رسیدن سال جدید را به همه ی شما دوستان و بزرگواران پیشاپیش تبریک میگم.

لحظه ی سال تحویل من رو از دعای خیر خودتون محروم نکنین.

                                                                   نوروز ۱۳۸۶ مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 19:25 توسط پریسا |

سلام.

میگم اصلا به ما نیومده!

برای نوروز یک متن نوشته بودم مخلوطی از ادبی و تاریخی و اجتماعی.اما گمش کردم.

فقط یک نفر خونده بودش.برای دبیرمون نوشتم و بهشون دادم ولی نمی دونم چک نویسش

کجاست.

می خواستم تو وبلاگم بنویسم.

دعا کنین تا قبل از عید پیداش کنم.واسه همینه آپ نمی کنم.حسابی خورد تو ذوقم

واسه تبریک نوروز بر می گردم.

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 22:46 توسط پریسا |

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن

پسري را از خواب بيدار كرد پشت خط مادرش

 بود..... پسر با عصبانيت گفت:

چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي

مادر گفت:25 سال قبل در

همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي

 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم

 پسر از اينكه دل مادرش را

شكسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت

وقتي داخل خانه شد مادرش را

 پشت ميز تلفن با شمع

 نيمه سوخته يافت.

 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

    دل هيچ کسي رو نشکنين 

 می دونم دیر شده ولی تولد همه ی اسفندی هارو تبریک میگم

 فروردینی ها هم منتظر باشن.نوبت اونا هم میشه

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 13:13 توسط پریسا |

                                        السلام علیک یا ابا عبدالله

          اربعین حسینی را به همه ی مسلمانان تسلیت میگویم  

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 18:57 توسط پریسا |

كاش مي شد براي لحظه اي چشمانم را بر هم گذارم و نبينم اين همه دروغ را،اين همه زشتي را.

كاش مي شد نبينم نگاههاي التماس آميز پيرمردي خميده را كه تمناي سكه اي داشت از هزاران چشمهاي روشن خاموش.

كاش مي شد كودكي نحيف را كه در چشمهايش اشكهاي حسرت يخ زده بود را با خود برد به آنسوي خورشيد تا شايد گرماي خورشيد بتواند اشكهاي يخ زده و دستهاي عريانش را بپوشاند و مرهمي باشد.

كاش مي شد براي يك لحظه چشمانم را دوباره باز كنم و ببينم رنگ خوبي و قشنگي را

تا ببينم دستان گرم و چشمان آبي و پاك كودك را

تا ببينم كيسه پيرمرد گوژپشت را

كه پر شده از سيبهاي سرخ خورشيد

كاش مي شد در اين شلوغي بازار دوباره به خود مي رسيديم

كاش مي شد دوباره با هم بوديم و دوباره عطر گلهاي ياس سرمستمان مي كرد و دوباره پاك بوديم و در پي حقيقت

كاش مي شد دريچه هاي خاموش اميد را دوباره روشن كنيم

كاش مي شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 14:53 توسط پریسا |

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی...

من چیستم؟

فریاد های خشم به زنجیر بسته ای...

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

من چیستم؟

برجا ز کاروان سبکبار آرزو

خاکستری براه

گمکرده مرغ در بدری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم؟

............................

............................

............................

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پائیزی غروب

در جستجوی شب...

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

                               (دکتر علی شریعتی-خرداد ۳۶)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 14:3 توسط پریسا |

از خدا توانايي خواستم...

 

او سختي ها را سر راهم قرار داد تا مرا نيرومند سازد.

 

از او درايت خواستم...

 

او مشكلات را به من داد تا آنها را حل كنم.

 

از او سعادت خواستم...

 

او قدرت فكر و عمل را به من داد تا كار كنم.

 

از او شجاعت خواستم...

 

او خطر ها را پيش روي من قرار داد تا بر آنها چيره شوم.

 

از او عشق خواستم...

 

او گرفتاران را به من نشان داد تا به آنها كمك كنم.

 

از او ياري خواستم...

 

او فرصت ها را در اختيار من قرار داد.

 

هر آنچه را كه خواسته بودم به دست نياوردم

 

اما هر آنچه را كه نياز داشتم به دست آوردم

 

پس دانستم خداوند هميشه دعاها را اجابت نمي كند...

 

گاهي در پاسخ مي گويد:

 

نه ، بنده ي من ، راهي بهتر براي تو دارم.

                                                                                        

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 16:35 توسط پریسا |

سه روز بعد از تولدم،در حالي كه در گهواره ي ابريشمي دراز كشيده بودم و با تعجب به جهان تازه ي اطرافم مي نگريستم و دست و پا مي زدم،مادرم از دايه پرسيد:امروز فرزند من چطور است؟

دايه پاسخ داد و گفت: او خوب است خانم!سه بار به او شير دادم و تا اكنون نوزادي به شادابي و سرحالي او نديده بودم.

چون اين سخن را شنيدم بر خشمم افزوده شد و فرياد زدم و گفتم: مادر! سخن او را باور مكن! زيرا رختخواب من خشن است و مزه ي شيري كه خورده ام بسيار تلخ بود و بوي گندش در مشامم بيزار كننده و بد است.

اما مادرم زبان مرا نفهميد و دايه نيز سخن مرا درك نكرد زيرا من با زبان جهاني كه از آن آمده بودم، با آنان صحبت كرده ام.

در بيست و يكمين روز تولد من، يعني روزي كه مي خواستند مرا غسل تعميد دهند، كشيش به مادرم گفت:

خانم!من به تو تبريك مي گويم زيرا فرزند تو يك مسيحي متولد شده است!

با تعجب به كشيش گفتم:

اگر راست مي گويي پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسيار بدبخت و غمگين است زيرا تو يك مسيحي متولد نشده اي! كشيش نيز زبان مرا نفهميد.

هفت ماه گذشت. فالگيري به صورتم نگاه كرد و به مادرم گفت: فرزند تو در آينده رهبر بزرگي خواهد شد و مردم از او پيروي خواهند كرد!

با صداي بلند فرياد زدم و گفتم:

اين پيشگويي دروغ محض است زيرا من از خود آگاهم و يقين دارم كه در آينده موسيقي دان خواهم شد.

اما اين بار نيز كسي زبان مرا درك نكرد و از اين بابت شگفت زده شدم!

از آن زمان سي و سه سال مي گذرد و در اين مدت مادر و دايه و كشيش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالي كه فالگير هنوز زنده است و كار خود مشغول.

ديروز او را در كنار معبد ديدم و پس از احوال پرسي، به من گفت:

مي دانستم كه تو موسيقي دان بزرگي خواهي شد.من آينده ي تو را از زمان كودكي به مادرت پيش بيني كرده بودم!

سخن فالگير را باور كردم زيرا من نيز جهاني كه از آن آمده بودم را از ياد برده ام!

توضیحات:داداش احسان ممنونم

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 23:18 توسط پریسا |

 

 

زندگی ساحره ای است که با زیبائیش افسونمان میکند

اما کسی که حیله هایش را بشناسد

از سحر او خواهد گریخت

مرگ فقط به آدم سالخورده نزدیک نیست

به طفل تازه تولد یافته نیز به همان اندازه نزدیک است

زندگی نیز اینچنین است

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 13:26 توسط پریسا |

+ نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 16:17 توسط پریسا |

به سکوت سرد زمان

به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی است

نه کسی را درد زمان

بهار مردمی ها دی شد

زمان مهربانی طی شد

آه از این دم سردی ها خدایا!...

نه امیدی در دل من

که گشاید مشکل من

نه فروغی روی مهی

که فروزد محفل من

نه همزبان دردآگاهی

که ناله ای خَرد با آهی

داد از این بی دردی ها خدایا!...

نه صفائی ز دم سازی به جام مِی

که گرد غم ز دل شوید

که بگویم راز پنهان

که چه دردی دارم بر جان

وای از این بی همرازی خدایا!...

+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 15:4 توسط پریسا |

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خود را

برای اینه تفسیر کرد

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما٬ یک شب

سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد

که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

روحش شاد و یادش گرامی

(سهراب سپهری در وصف علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 20:20 توسط پریسا |

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.

این بزرگوار چه حس غریبی دارد

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 22:43 توسط پریسا |

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها  بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت٬ کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ٬ سر به در میارد٬

پس به سمت گل تنهائی میپیچی٬

دو قدم مانده به گل٬

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمیت سیال فضا٬
خش خشی میشنوی:

کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا٬

جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی

                     خانه ی دوست کجاست؟"

 سهراب سپهری...

+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 20:27 توسط پریسا |

 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 13:41 توسط پریسا |

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

                                       ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 16:36 توسط پریسا |

           اگر پیاده هم شده است سفر کن٬

          درماندن می پوسی ٬ هجرت کلمه ی بزرگی در تاریخ شدن انسان ها و تمدن ها