تبليغاتX
غریب می مانی دل...
سلام به همه ی دوستان عزیز.

مدتی بود حال و حوصله ی آپ کردن رو نداشتم.امشب باز دلتنگی هام غوغا کرده.احساس می کنم

بریدم.این تابستون برای من به سختی گذشت.اولش عمل اون فرشته که خیلی دوستش دارم.

بعد هم شنیدن یک خبر نا گوار که حسابی داغونم کرد.خبر اینکه اون فرشته مهربون می خواد منو بذاره

و بره.از همین الان احساس غربت می کنم.احساس دلتنگی و تنهائی.آخه چرا باید اینطوری میشد؟

ای کاش میشد سرنوشت رو عوض کرد.ای کاش آدما دوست داشتنو بیشتر درک می کردند

نمی دونم!!!!نمی دونم می تونم این جدائی رو تحمل کنم یانه ولی هر چی که هست اینو می دونم

که این دوری و جدائی هرگز نمی تونه منو از اونی که می پرستمش جدا کنه.من همیشه تا هر

وقت که زنده باشم به یادش هستم و دوستش دارم و امیدوارم ایشونم....

فرشته ی مهربونم می دونم هیچ وقت اینو نمی خونی ولی بازم

می نویسم که دوستتون دارم تا ابدددددددددد!!!!!

دختر شما مادر مهربون

+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 12:19 توسط پریسا |

الهی با تو امدم ...

شاد شدم

و عشق تو با جانم یگانه شد ...

مهربانم تا نور تو فاصله ای نیست

من هنوز در سایه ام ...

مرا گرم کن

+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 23:14 توسط پریسا |

به نام آنکه همه دوستش داریم

برادر من...خواهر من...همکارمن...هم طبقه من...نویسنده...روشنفکر...دانشمند...مترجم...هنرمند...سوسیالیست...آزادیخواه...

جامعه گرا...مترقی...دوستدار عدالت و خواهان برادری و آرزومند رهایی و رستگاری بشر...آنچه بنام دین...اسلام و تشیع می شناسی و می بینی همان اوراد و الفاظ و مفاهیم تخدیری و تحریفی رایج است همان تصویری است که دستهای غرض دشمن و جهل دوست از این مکتب در ذهن پدرت و مادرت و محیط ات نقش کرده اند. اسلام این نیست. خدا...معاد...امامت...عدالت و حج و........ آن نیست که تو می بینی و آن نیست که تو می گویی و نفی می کنی. تو حق داری که نفی کنی اما سخن من این است که آنچه را نفی می کنی حق نیست.

شیعه بر دو پایه استوار است: عدل...امامت.

اما چه کنم که این دو اصل را از معنی خودش انداخته اند. یعنی اسم آن را حفظ کرده اند و رسمش را نفی! اگر فریبکاران ( که این دو را بی معنی و بی اثر کردند) بجای اینکه معنی این دو را بر دارند اصلا لفظ آن دو را بر می داشتند و بجایش اصطلاح دیگری مثل تقیه و عبادت و ریاضت و غیره می گذاشتند من می توانستم امروز خطاب به روشنفکران خطاب به توده نیز فریاد بزنم که: ...نه...اصول شیعه اینها نیست.عدل است امامت است. اما بدبختی ما این است که این دو لفظ را گذاشتند اما معنی آن دو را مسخ کردند طوری که نه عدالتش به درد عدالت می خورد و نه امامتش به درد امامت.

توحید را...قران را...نیایش را...حج را...عدالت را...امامت را...علی را...حسین را...تشیع را...معاد را...شفاعت را...توسل را...انتظار موعود را...........همه را بصورت الفاظی در آورده اند مبهم خالی و یا مسخ شده و تخدیر کننده و حتی درست ضد آنچه معنی دارد و درست در عکس جهتی که نشان می دهد.

می خواهم به برادر و خواهر روشنفکر و تحصیلکرده و مترقی و منطقی بیزار شده از مذهب بگویم: خداوندی را که تو می گویی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی باز دارد و انسان ها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند خدای اسلام نیست. خدای اسلام دوستدار عزت...علم...آهن...جهاد...مسئولیت...اراده انسانی و آزادی و ثروت و تمدن و تسلط انسان بر طبیعت است.انسان امانتدار اوست. حامل روح او و جانشین او در زمین مسجود همه فرشتگان اوست. انسان دوست اوست. ذلت؟ انسان را دعوت می کند که خلق و خوی خدا را بگیرد(تخلقوا باخلاق الله) این دعوت به ذلت است؟

آن خدا و دینی که من به آن معتقدم دین توجیه فقر نیست. دینی است که فقر را همسایه دیوار به دیوار کفر می شمارد. اسلام در عزت و قدرت و جهاد وجود دارد. اسلام من دین ریاضتهای فردی برای نجات شخصی آنهم بعد از مرگ نیست. اسلام ابوذر است و شعارش هم نه عبادت و نه تفسیر خاص از این کلام و این اصل و آن فرض بلکه علیه "کنز" کاپیتالیزیم است.

یعنی سرمایه داری و زراندوزی از راه استثمار مردم.

یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار و الرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل و یصون عن سبیل الله و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم(توبه-34)

یا علی مدد...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 22:46 توسط پریسا |

شریعتی از تولد تا شهادت:
دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.
در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .
در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.
 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 22:41 توسط پریسا |

"وجودم" تنها یک "حرف" است و "زیستنم" تنها "گفتن" همان یک حرف٬ اما

بر سه گونه:سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.آنچه تنها مردم می پسندند :سخن گفتن٬

آنچه هم من و هم مردم :معلمی کردن٬ و آنچه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که

با آن٬ نه کار که زندگی می کنم:نوشتن!

و نوشته هایم نیز بر سه گونه : "اجتماعیات"٬ "اسلامیات"٬ "کویریات".

آنچه تنها مردم می پسندند : اجتماعیات٬ و آنچه هم من و هم مردم:اسلامیات٬وآنچه که خودم

را راضی می کندواحساس می کنم که با آن ٬ نه کار ـ و چه می گویم؟ ـ٬ نه نویسندگی٬ که

زندگی می کنم:کویریات(*)

(*):و بقول شمس تبریزی:آن خطاط سه گونه خط نوشتی٬

یکی او خواندی ٬ لا غیر٬

یکی را هم او خواندی٬ هم غیر٬

یکی٬ نه او خواندی٬نه غیر.

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 22:26 توسط پریسا |