تبليغاتX
غریب می مانی دل...
معلم، پيش از آنكه قلم بر دستم نهد، مرا سوگندي آموخت...

"قلم، توتم من است.

قلم، توتم ماست.

به قلم سوگند!

به خون سیاهی که از حلقومش می‌چکد سوگند،

به رشحه خونی که از زبانش می‌تراود سوگند،

به ضجه‌های دردی که از سینه اش برمی‌آید سوگند،

که توتم مقدسم را نمی‌فروشم،

به دست زورش تسلیم نمی‌کنم،

به کیسه زرش نمی‌بخشم،

به سر انگشت تزویرش نمی‌سپارم.

دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم.

چشم‌هایم را کور می‌کنم. گوش‌هایم را کر می‌کنم. پاهایم را می‌شکنم. انگشتانم را بندبند می‌بُرم.

سینه‌ام را می‌شکافم. قلبم را می‌کُشم. حتی زبانم را می‌بُرم و لبم را می‌دوزم.

اماّ

قلمم را به بیگانه نمی‌دهم."

معلم به من آموخت تا هيچ‌گاه بي‌سوگند، قلم از قلمدان برنگيرم!

روحش شاد!

سكوت، خاموشي نيست. انزوا، مرگ نيست!

... و من، همچنان در جستجوي خانه گمكرده خويشم و نمي‌دانم چرا آن روز كه هيچ به ياد ندارمش مرا از آنجا بيرون راند.


+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:41 توسط پریسا |

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند

+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:38 توسط پریسا |

مامان عزیز سلام.نمی دونم برای خوندن وبلاگم  اومدین یا نه.اگه بیاین که منت گذاشتین و

خوشحالم می کنین.می خواستم بگم پست ها ی مربوط به شما در آرشیو قسمت

هفته ی چهارم تیر ۱۳۸۵ است و هفته ی اول مرداد ۱۳۸۵ است.یعنی پست شب آرزوها و دلم گرفته

اینارو نوشتم که زیاد دنبال نگردین و اذیت نشین

اینو بدونین که این وبلاگ و تمام مطالبش فقط و فقط برای شما نوشته می شه.همین!!!!!!

دختر شما

 با آرزوی سلامتی برای شما

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 22:50 توسط پریسا |

آری...باشی و زندگی کنی...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز٬ خود را

تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند٬ پائین نخواهم آورد...

نگذارید دوست داشتن های پاکتان به دست عشق پلید و پست شود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 14:9 توسط پریسا |

                                             خدا٬ انسان و عشق

این است "امانتی" که بر دوش آدم سنگینی می کند و ایت است آن "پیمانی" که در نخستین بامداد

خلقت با خدا بستیم و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.

ما برای همین "هبوط" کردیم و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم.

                                            علی شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 14:2 توسط پریسا |