"قلم، توتم من است.
قلم، توتم ماست.
به قلم سوگند!
به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند،
به رشحه خونی که از زبانش میتراود سوگند،
به ضجههای دردی که از سینه اش برمیآید سوگند،
که توتم مقدسم را نمیفروشم،
به دست زورش تسلیم نمیکنم،
به کیسه زرش نمیبخشم،
به سر انگشت تزویرش نمیسپارم.
دستم را قلم میکنم و قلمم را از دست نمیگذارم.
چشمهایم را کور میکنم. گوشهایم را کر میکنم. پاهایم را میشکنم. انگشتانم را بندبند میبُرم.
سینهام را میشکافم. قلبم را میکُشم. حتی زبانم را میبُرم و لبم را میدوزم.
اماّ
قلمم را به بیگانه نمیدهم."
معلم به من آموخت تا هيچگاه بيسوگند، قلم از قلمدان برنگيرم!
روحش شاد!
سكوت، خاموشي نيست. انزوا، مرگ نيست!
... و من، همچنان در جستجوي خانه گمكرده خويشم و نميدانم چرا آن روز كه هيچ به ياد ندارمش مرا از آنجا بيرون راند.
خوشحالم می کنین.می خواستم بگم پست ها ی مربوط به شما در آرشیو قسمت
هفته ی چهارم تیر ۱۳۸۵ است و هفته ی اول مرداد ۱۳۸۵ است.یعنی پست شب آرزوها و دلم گرفته![]()
اینارو نوشتم که زیاد دنبال نگردین و اذیت نشین![]()
اینو بدونین که این وبلاگ و تمام مطالبش فقط و فقط برای شما نوشته می شه.همین!!!!!!![]()
![]()
دختر شما![]()
با آرزوی سلامتی برای شما![]()
تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند٬ پائین نخواهم آورد...
نگذارید دوست داشتن های پاکتان به دست عشق پلید و پست شود![]()
این است "امانتی" که بر دوش آدم سنگینی می کند و ایت است آن "پیمانی" که در نخستین بامداد
خلقت با خدا بستیم و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.
ما برای همین "هبوط" کردیم و اینچنین است که به سوی او باز می گردیم.
علی شریعتی![]()