تبليغاتX
غریب می مانی دل...
روزي دروغ به حقيقت گفت مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم

        حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،

                 وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

                         دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .

                                  از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،

                                             اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 17:48 توسط پریسا |

هفت نصيحت مولانا

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 21:59 توسط پریسا |

حلول ماه مبارک رمضان٬ ماه میهمانی و مهربانی حق تعالی بر تمامی مسلمانان جهان مبارک

من رو از دعای خیرتون -در لحظه ی افطار و اون موقع که صدای ربنای استاد شجریان تو گوشتون

می پیچیه و دارین تند تند دعا می کنین- محروم نکنین.

شاد باشید و سلامت

یا علی

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 21:57 توسط پریسا |

آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...

 

               اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...

 

           بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 21:43 توسط پریسا |