تبليغاتX
غریب می مانی دل...
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

                                        

گفتگوهای تنهائی(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 14:20 توسط پریسا |

فرشته های یک مشت عمله اند.

این فرشته ها که احساس ندارند٬ شعور ندارند٬"فرشته ها عشق ندانند که چیست" اینها یک مشت عمله اند٬یک عده کارمند جز یا کل دولت اند٬باید زود

بهم بگردند٬سرشان را هر طور شده بهم بیارند و بروند سرکار دیگری!

کنتراتی کار می کنند٬تقلبی کار می کنند٬سر عمله شان شیطان است٬درست است که ظاهرا همه مطیع و منقاد خدایند و برای او کار می کننداما پنهانی دست

همه شان در دست شیطان است همه در بیعت اویند٬عرضه اش را نداشتند که مثل او عصیان کنند اگر نه می کردندو پنهانی می کنند.

بهترین فرشته همین شیطان بود.مرد ومردانه ایستاد و گفت:نه سجده نمی کنم.تو راسجده می کنم ولی این ادمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود

ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند

برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم٬گوسفند بار پوزه اش را به زمین فرو می بردوچشمش را بر آسمان و بر تو می بندد٬سجده نمی کنم٬این چرند بد چشم شکم چران

پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟کسی راکه به خاطر تو ٬برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو٬یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟اورا

که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد٬پدرش را لجن مال می کند؟برادرش را می کشد...؟نمی بینی اینها چه می کنند؟زمین و زمان را به چه

کثافتی کشانده اند؟مسیح و یحیی و زکریا وعلی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند٬تنها به علت آنکه "می توانند"٬نه٬تنها به علت آنکه "شخصیت بلند٬روح بزرگ و

انسان پرشکوه"تحملش برای "اشخاص حقیر ٬ارواح زبون و آدمک های خوار و ذلیل"شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه دار به خشم می آورد و دیواره ی جانشان را نیش می زنند و از شدت درد دیوانه و هار می شوند و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آنها که بودنشان برای این

زبونان جرم است آرام می گیرند٬لذت می برند و شفا می یابند و آنوقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز وتیمور و هولاکو وآشوربانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه ومتمدن هاش ٬استالین و هیتلر و نیکسون و هیث...همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم باعور!

آری٬من از نورم ٬ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است٬من این لجن های پست و پلید را سجده کنم...؟

حالا این فرشته های دیگر هم که ظاهرا به حرف خدا گوش کردند و شیطان را تنها گذاشتند ٬دستشان روی دست اوست ٬در کارشان خیانت می کنند٬دارند در ساختن آدمها

کاری می کنندکه حرف شیطان درست از آب در آید.ممکن است بگوئید "نه٬توبدبینی٬داری مبالغه می کنی٬اوقاتت تلخ است و همه را تلخ می بینی".

چه می دانم؟ شاید! اما اگر اینها با او همدست نیستند ٬اگر چنین غرضی هم ندارند نتیجه ی کارشان که جز این نیست.

من از روی همین آدمهائی که درست می کنند و هرروز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که آنها کار مزدی اند.تقلب می کنند.حتی توی همین لجن و گل و لای هم جنس

آشغال می زنند.از مایه ی روح و احساس و عقل و زیبائی و آن بارقه ی قدسی اهورائی میدزدند وجای آن...

این آدمهای ساخته شده حتی آبروی اولاد قابیل را هم میبرند

پس هرگز انان را که می پرستید فرشته ننامید که حقیرشان می کنید...

شما چه می اندیشین؟آیا واقعا فرشتگان عمله اند و سر کارگرشان شیطان است؟...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 21:54 توسط پریسا |

علي مولاي مظلومان عالم

 
 

بگو از نارفيقان چون بنالم

از آن شامي که سر در چاه کردي

 
 

مرا از درد خويش آگاه کردي

طنين ناله در افلاک افتاد  
   تمام آسمان بر خاک افتاد
پر و بال تو ((زهرا)) را شکستند  
   تو را با ريسمان فتنه بستند
کدامين شب از آن شب تيره تر بود  
  که زهرا حايل ديوار و در بود
زمان بر سينه خود سنگ مي کوفت  
    زمين از داغ زهرا شعله ور بود
تو مي ديدي ولي لب بسته بودي  
   که آيين محمد در خطر بود؟
ندانستم که در چشم حقيقت  
   کدامين مصلحت مد نطر بود
گلويت استخواني اتشين داشت  
  که فريادت فقط در چشم تر بود؟
فداي تيغ عريان تو گردم  
  کسي آيا زتو مظلوم تر بود؟
مه خورشيد طلعت کيست؟ زهرا  
   چراغ شعله خلقت کيست ؟ زهرا
پس از زهرا علي بي همزبان شد  
  اسير امتي نامهربان شد
علي تنهاست در يک قوم گمراه  
   زبانش را که مي فهمد به جز چاه
پس از او کيسه نان و رطب کو  
   صداي ناله هاي نيمه شب کو
خدايا کاش آن شب بي سحر بود  
  که تيغ ابن ملجم شعله ور بود
اذان گفتند و ما در خواب بوديم  
  علي تنها به مسجد رهسپر بود
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد  
  غم عالم به دوش زينب افتاد
فدک شد پايمال نانجيبان  
  علي لرزيد و در تاب و تب افتاد
يقين دارم به جرم فتح خيبر  
   فدک در دست ال مرحب افتاد
علي جان کوفيان غيرت ندارند  
  که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان با کياست  
  جدا کردند دين را از سياست
بنام دين سر دين را شکستند  
   دو بال مرغ امين را شکستند

التماس دعا
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت 10:38 توسط پریسا |

+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت 10:37 توسط پریسا |

ما به دنیا آمده ایم که فقط خداوند را عبادت کنیم

و در مسیر این عبادت است که خود٬ و او را می یابیم و به تکامل می رسیم.

از استاد بزرگوارم که در رشته ی ریاضی فیلسوفی بزرگ بود البته قبل از آن معلمی بزرگ بود

+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385ساعت 19:57 توسط پریسا |

دلا همتی کن که انسان بمانم

زشک بگذرم غرق ایمان بمانم

به چشم چمن زارهای تب آلود

به داروئی از جنس باران بمانم

اگرچه محال است اما کمک کن

در این شهر مرتر مسلمان بمانم

وبای ریا و سیاست به جانم

نیفتد که عمری به شیطان بمانم

بنوشم شرابی چنان آتش آگین

که تا زنده ام شعله در جان بمانم

اگر تشنگی اولین شرط عشق است

عطشناکتر از بیابان بمانم

کنم دست و پا از جنون دست و پائی

که چون شعله در خویش پیچان بمانم

به یک جلوه کوهی به هم ریخت من نیز

ز ویرانی خویش حیران بمانم

نیاید که چون دفتر عمر خود را

بخوانم در آخر پشیمان بمانم

+ نوشته شده در شنبه 22 مهر1385ساعت 19:52 توسط پریسا |