نتونستم عید رو بهتون تبریک بگم.اگه الان تبریک بگم اشکالی داره؟![]()
امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه.
من تو این چند روز تعطیلی دو تا کتاب از دکتر شریعتی خوندم که محشر بودن.چون کتاب مال
کسی بود و باید زود پس می دادم فرصت نشد براتون یه قسمت هاشو بنویسم.
یکی کتاب "یک جلوش تا بی نهایت ها صفر" و "حسن ومحبوبه"
این دومی در مورد حسن آلادپوش و محبوبه متحدین بود.زوجی که بسیار مورد علاقه و
احترام دکتر شریعتی بودند.کتابای محشری بودند.واقعا براتون دعا می کنم بتونین گیر بیارین.
خوش باشید و سلامت
پریسا![]()
از بهشت.هیچ وقت نشانی خانه اش را به ما نداد.فقط می گفت : ما مستاجر خداییم،همین.
هر وقت هم که پیش ما می آمد،می گفت باید زودتر بروم.با خدا قرار دارم.تنها بود و فکر می کردیم
بی کس و کار است.خودش ولی می گفت: کس و کارم خداست.برای خدا نامه می نوشت.برای خدا
گل می فرستاد.برای خدا تار می زد.با خدا غذا می خورد.با خدا قدم می زد.با خدا فکر می کرد.با خدا
بود.
می گفت:صبح رنگ خدا دارد.عشق بوی خدا دارد.چای،طعم خدا دارد.می گفتیم:نگو.اینها که
می گویی،یک سرش کفر است و یک سرش دیوانگی.اما او می گفت و بین کفر و دیوانگی می رقصید.
ما به ایمانش غبطه می خوردیم اما میگفتیم:بگذار،خدا همچنان بر عرش تکیه زند،خدای ملکوت را
این همه پائین نیاور و به زمین آلوده نکن.مگر نمی دانی که خداوند منزه است از هر صفت و هر تشبیه
و هر تمثیلی.
پس زبانت را آب بکش.
او را ترساندیم،واژه هایش را شستیم،و زبانش را آب کشیدیم.دیوانگی اش را گرفتیم و خدایش را،
همان خدائی را که برایش گل می فرستاد و با او قدم می زد.
و بالاخره نامی بر او گذاشتیم و برایش شناسنامه ای گرفتیم و صاحبخانه اش کردیم و شغلی به او دادیم.
و او کسی شد همچون ما...
سال ها گذشته است و ما دانسته ایم که اشتباه کردیم.تو را به خدا اما اگر شما روزی باز
مومن دیوانه ای دیدید،دیوانگی اش را از او نگیرید،زیرا جهان سخت به دیوانگی مومنانه
محتاج است