تبليغاتX
غریب می مانی دل...
دوستای خوبم سلام.

نتونستم عید رو بهتون تبریک بگم.اگه الان تبریک بگم اشکالی داره؟

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه.

من تو این چند روز تعطیلی دو تا کتاب از دکتر شریعتی خوندم که محشر بودن.چون کتاب مال

کسی بود و باید زود پس می دادم فرصت نشد براتون یه قسمت هاشو بنویسم.

یکی کتاب "یک جلوش تا بی نهایت ها صفر" و "حسن ومحبوبه"

این دومی در مورد حسن آلادپوش و محبوبه متحدین بود.زوجی که بسیار مورد علاقه و

احترام دکتر شریعتی بودند.کتابای محشری بودند.واقعا براتون دعا می کنم بتونین گیر بیارین.

خوش باشید و سلامت

       پریسا

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 23:28 توسط پریسا |

نامی نداشت و شناسنامه ای هم.پیشانی اش شناسنامه اش بود.محل تولدش دنیا بود و صادره

از بهشت.هیچ وقت نشانی خانه اش را به ما نداد.فقط می گفت : ما مستاجر خداییم،همین.

هر وقت هم که پیش ما می آمد،می گفت باید زودتر بروم.با خدا قرار دارم.تنها بود و فکر می کردیم

بی کس و کار است.خودش ولی می گفت: کس و کارم خداست.برای خدا نامه می نوشت.برای خدا

گل می فرستاد.برای خدا تار می زد.با خدا غذا می خورد.با خدا قدم می زد.با خدا فکر می کرد.با خدا

بود.

می گفت:صبح رنگ خدا دارد.عشق بوی خدا دارد.چای،طعم خدا دارد.می گفتیم:نگو.اینها که

می گویی،یک سرش کفر است و یک سرش دیوانگی.اما او می گفت و بین کفر و دیوانگی می رقصید.

ما به ایمانش غبطه می خوردیم اما میگفتیم:بگذار،خدا همچنان بر عرش تکیه زند،خدای ملکوت را

این همه پائین نیاور و به زمین آلوده نکن.مگر نمی دانی که خداوند منزه است از هر صفت و هر تشبیه

و هر تمثیلی.

پس زبانت را آب بکش.

او را ترساندیم،واژه هایش را شستیم،و زبانش را آب کشیدیم.دیوانگی اش را گرفتیم و خدایش را،

همان خدائی را که برایش گل می فرستاد و با او قدم می زد.

و بالاخره نامی بر او  گذاشتیم و برایش شناسنامه ای گرفتیم و صاحبخانه اش کردیم و شغلی به او دادیم.

و او کسی شد همچون ما...

سال ها گذشته است و ما دانسته ایم که اشتباه کردیم.تو را به خدا اما اگر شما روزی باز

مومن دیوانه ای دیدید،دیوانگی اش را از او نگیرید،زیرا جهان سخت به دیوانگی مومنانه

                                       محتاج است

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 23:16 توسط پریسا |