تبليغاتX
غریب می مانی دل...

از خدا توانايي خواستم...

 

او سختي ها را سر راهم قرار داد تا مرا نيرومند سازد.

 

از او درايت خواستم...

 

او مشكلات را به من داد تا آنها را حل كنم.

 

از او سعادت خواستم...

 

او قدرت فكر و عمل را به من داد تا كار كنم.

 

از او شجاعت خواستم...

 

او خطر ها را پيش روي من قرار داد تا بر آنها چيره شوم.

 

از او عشق خواستم...

 

او گرفتاران را به من نشان داد تا به آنها كمك كنم.

 

از او ياري خواستم...

 

او فرصت ها را در اختيار من قرار داد.

 

هر آنچه را كه خواسته بودم به دست نياوردم

 

اما هر آنچه را كه نياز داشتم به دست آوردم

 

پس دانستم خداوند هميشه دعاها را اجابت نمي كند...

 

گاهي در پاسخ مي گويد:

 

نه ، بنده ي من ، راهي بهتر براي تو دارم.

                                                                                        

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 16:35 توسط پریسا |

سه روز بعد از تولدم،در حالي كه در گهواره ي ابريشمي دراز كشيده بودم و با تعجب به جهان تازه ي اطرافم مي نگريستم و دست و پا مي زدم،مادرم از دايه پرسيد:امروز فرزند من چطور است؟

دايه پاسخ داد و گفت: او خوب است خانم!سه بار به او شير دادم و تا اكنون نوزادي به شادابي و سرحالي او نديده بودم.

چون اين سخن را شنيدم بر خشمم افزوده شد و فرياد زدم و گفتم: مادر! سخن او را باور مكن! زيرا رختخواب من خشن است و مزه ي شيري كه خورده ام بسيار تلخ بود و بوي گندش در مشامم بيزار كننده و بد است.

اما مادرم زبان مرا نفهميد و دايه نيز سخن مرا درك نكرد زيرا من با زبان جهاني كه از آن آمده بودم، با آنان صحبت كرده ام.

در بيست و يكمين روز تولد من، يعني روزي كه مي خواستند مرا غسل تعميد دهند، كشيش به مادرم گفت:

خانم!من به تو تبريك مي گويم زيرا فرزند تو يك مسيحي متولد شده است!

با تعجب به كشيش گفتم:

اگر راست مي گويي پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسيار بدبخت و غمگين است زيرا تو يك مسيحي متولد نشده اي! كشيش نيز زبان مرا نفهميد.

هفت ماه گذشت. فالگيري به صورتم نگاه كرد و به مادرم گفت: فرزند تو در آينده رهبر بزرگي خواهد شد و مردم از او پيروي خواهند كرد!

با صداي بلند فرياد زدم و گفتم:

اين پيشگويي دروغ محض است زيرا من از خود آگاهم و يقين دارم كه در آينده موسيقي دان خواهم شد.

اما اين بار نيز كسي زبان مرا درك نكرد و از اين بابت شگفت زده شدم!

از آن زمان سي و سه سال مي گذرد و در اين مدت مادر و دايه و كشيش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالي كه فالگير هنوز زنده است و كار خود مشغول.

ديروز او را در كنار معبد ديدم و پس از احوال پرسي، به من گفت:

مي دانستم كه تو موسيقي دان بزرگي خواهي شد.من آينده ي تو را از زمان كودكي به مادرت پيش بيني كرده بودم!

سخن فالگير را باور كردم زيرا من نيز جهاني كه از آن آمده بودم را از ياد برده ام!

توضیحات:داداش احسان ممنونم

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 23:18 توسط پریسا |