عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و چهره ها می گذرانیم.زندگی را شب و روز در کار تجربه ها و
برخوردها و راست وریس کردن صدها و هزاران مسئله و مشغله بسر می بری اما در این میانه یکی
هست که به او کمتر از همه می پردازی.پاک از او غافلی٬ یکی که از همه بیشتر به تو نزدیکتر است
و تو از همه بیشتر از او دور.او را یکبار هم ندیده ای و در او نگاه نکرده ای و به او خیره نشده ای و اگر هر
از چندی شاید یکی دو بار در تمام طول زندگی چشمت به او افتاد و بر راهت قرار گرفت و نگاهت بر
چهره اش لغزید ٬ گریخته و باز به دیگرها و دیگران مشغول شده ای و او را گم کرده ای و من اکنون
می خواهم او را به یادت آورم.
میدانی او کیست؟
خودت![]()
پی نوشت: به مذهبی ها بگوئید که انسان از خاک است!
پی نوشت۲:اینو پریسا ساعت تاریخ رو تخته نوشت منم تو وبلاگش نوشتم![]()