به من توفیق ده تلاش در شکست٬ صبر در نا امیدی٬ رفتن بی همراه
کار بی پاداش٬ فداکاری در سکوت٬ دین بی دنیا
عظمت بی نام٬ خدمت بی ریا٬ عشق بی هوس
و دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داشتن
بی آنکه دوست بدارند.![]()
امروز بیست و نهم خرداد است.درست سی سال پیش مثل همچین روزی دو دختر در کشور بیگانه
به جسد بی جان پدرشان که نقش بر زمین شده مواجهه میشن.درست زمانی که بعد از مدت ها
می توانستند بی هیچ وحشت و نگرانی از در خطر بودن جان پدر در کنارش باشند.
امروز من برای سالگرد آن مرد به زادگاهش یعنی مزینان رفتم.بر خلاف انتظارم روستا غرق در
سکوت بود.همین که مقداری در کوچه ها پیش رفتیم صدای قران خواندن شنیدم و دیدم در جلو
مسجد مزینان عکس هایی از دکتر شریعتی به چشم می خورد و این بیانگر این مسئله بود که اعضای
ده به سبک سنتی خود برای دکتر علی شریعتی عزاداری می کردند.صدای شیون و ناله هایشان به
گوش می رسید و در میان صدای قران گم میشد.
از افراد سر شناس روستا پرسیدم چرا اینجا هیچ خبری نیست؟مگه در گذشت دکتر شریعتی
را فراموش کرده این؟در برابر سکوت انان خودم به جوابم رسیدم.شنیده بودم که اجازه ندارن عزاداری
کنن ولی باور نمی کردم.با پدرم در کوچه ها به راه افتادیم.نکته ی جالب اینجا بود که افراد ده بیش تر
دوست داشتند به جای گفتن دکتر علی شریعتی او را علی آقا پسر آق شیخ محمد تقی خطاب
کنن.در نگاه تمام مزینانی ها غمی بزرگ دیده میشد.تا قبل از رفتن به انجا مثل هر سال غم عجیبی
بر دل داشتم که سخت آزارم میداد ولی امسال وقتی خودم را در زادگاه او یافتم و در کنار کسانی
که روزگاری در کنار علی شریعتی بوده اند قرار گرفتم احساس بهتری داشتم.
مرد مسنی در انجا بود که بیش ترین خاطرات را با دکتر داشت.تعریف می کرد که یک روز وقتی دکتر از
مشهد به مزینان امده ٬ کودکانی را دیده که پای برهنه در حال هیزم جمع کردن هستند.مدتی با
آنها گفتگو کرده و بعد با یک نخ اندازه ی پای آن بچه ها را گرفته.هفته ی بعد کیسه ای به مزینان فرستاده
که شامل دهها جفت کفش برای همان بچه ها بوده.می گفت انقدر با اهل روستا با صمیمیت صحبت
می کرده که همه دورش جمع می شدن و مدت های طولانی همان طور سر پا به حرف هایش گوش
می دادند.
در انجا کتابخانه ی بی نهایت زیبایی بود و مسئول کتابخانه گفت که دکتر انجا را درست در اخرین سفرش
به مزینان احداث کرده و تعداد بسیاری از کتب نفیس را به انجا اهدا کرده.
در همه جای ده عکس هائی زیبا از چهره ی دکتر علی شریعتی به چشم می خورد.همه از خاندان
شریعتی به نیکی یاد می کردند.هیچ کس بدی از انها به یاد نمی اورد.
می گفتند دکتر و خانواده اش به مدت سه روز به مزینان امده بودند.در ده پیچیده بود که دکتر امده.مردی
به محض دیدن دکتر نزد او می رود و می گوید علی آقا چشمم به شدت درد می کند.یه نگاهی به
چشمم بکن.دکتر شریعتی خنده اش میگیرد و لی برای اینکه امید او را نا امید نکند او را سوار ماشین
خود می کند و سریع به مشهد نزد دکتر متخصص چشم می برد و انجا است که مرد روستائی می فهمد
علی شریعتی دکترای تاریخ دارد نه اینکه دکتر عمومی باشد.
بله!اینها خاطراتی بود که اهل ده با حسرت از آنها یاد می کردند.
با اینکه مراسم برگزار نشده بود و به فرزندان دکتر اجازه نداده بودند به مزینان بیایند ولی حرف ها واقعا
شنیدنی بود.
امروز دوباره درگذشت علی شریعتی مزینانی را به سوگ می نشینیم.
ولی باید بدانیم که آیا چنین
مردانی تنها در بودن خود حضور دارند؟
من به عنوان کسی که سال های زیادی است ارادتمند دکتر شریعتی هستم و او را می ستایم این روز
را به شما تسلیت می گویم.![]()
به امید روزی که...
نویسنده:خودم![]()