كاش مي شد براي لحظه اي چشمانم را بر هم گذارم و نبينم اين همه دروغ را،اين همه زشتي را.
كاش مي شد نبينم نگاههاي التماس آميز پيرمردي خميده را كه تمناي سكه اي داشت از هزاران چشمهاي روشن خاموش.
كاش مي شد كودكي نحيف را كه در چشمهايش اشكهاي حسرت يخ زده بود را با خود برد به آنسوي خورشيد تا شايد گرماي خورشيد بتواند اشكهاي يخ زده و دستهاي عريانش را بپوشاند و مرهمي باشد.
كاش مي شد براي يك لحظه چشمانم را دوباره باز كنم و ببينم رنگ خوبي و قشنگي را
تا ببينم دستان گرم و چشمان آبي و پاك كودك را
تا ببينم كيسه پيرمرد گوژپشت را
كه پر شده از سيبهاي سرخ خورشيد
كاش مي شد در اين شلوغي بازار دوباره به خود مي رسيديم
كاش مي شد دوباره با هم بوديم و دوباره عطر گلهاي ياس سرمستمان مي كرد و دوباره پاك بوديم و در پي حقيقت
كاش مي شد دريچه هاي خاموش اميد را دوباره روشن كنيم
كاش مي شد...![]()